تبليغاتX
آواز های ناهمگون
 
آواز های ناهمگون
 
 
شعر و یادداشت ها
 
 

خواب دهکده

فراترین آرزویم

فرازشانه های" بابا"ست*

که هربامداد فراآیم

به تماشای امیددرخشانم

...هنگام کودکی

شانه های پدرم چقدرمزه میداد

وآنگاه گوسفندان پدرکلانم را

درچراگاه یی ناپیدامیجستم...

اکنون شانه های بابا

چقدرلذت بخش است

ازاینجا به عقاب طلایی نزدیکم

که درپنجه های زرینش

خواب دهکده حرام است

خروسها خرسند اند ازآوازهایشان

آفتاب" کرک "بیضه های رخشنده را

زیربال گرفته است

روز - امید وارستاره است

مژده دهید شب را

 

*بابا (کوه بابا)

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/11ساعت 12:3  توسط فیروز خاور  | 
 

خانه به خانه آیینه ها

ترامیپالند

دق  پشت زیبایی ات شده اند

حس میکنم آیینه بالای رف کم کم افسرده میشود

چارچوب دروازه خیال قامت ترا قاب میکند

چشم انداز پنجره منتظر نگاه تو میماند

مثل صبحهنگام که دیده براه آفتاب است

اگر دوباره نیایی

آخرآیینه میشکند

- دروازه بسته میشود

- منظره پنجره پژمرده میشود

وخانه پر از خالی.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/22ساعت 10:54  توسط فیروز خاور  | 
برای –ندا-هاوصداهای که سکوت میشوند

 

اینجا هنو ز دست صدا بسته میشود

باخشم  وکین گلوی "ندا" بسته میشود

ای هم قفس بگیرنفس تاکه ممکن است

یکروز نیز راه  هوا بسته میشود

خورشید را نهان به دو انگشت میکنند

این آبشار نور کجا بسته میشود

شاعر بخوان برای رهایی سرود خویش

درواره های واژه که تابسته میشود

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/11ساعت 11:57  توسط فیروز خاور  | 

 

             ۱.

دنیا دگررقم شده یا ما بدل شدیم

درپیش زنده گی چقدر مبتذل شدیم

مقصد کجا رسید کجامانده ایم ما

ازبسکه با برادر خود در جدل شدیم

آیینه های عشق شکستیم با فریب

دادیم دست وعده ولی بی عمل شدیم

باران شدیم فصل زمستان چه فایده

مانند خیل برف به ماه حمل شدیم

چیزی بدست ما نرسید ازجهان ولی

ازدستهای خویش رها لا اقل شدیم

 

               ۲..

بیار صلح برایم  تفنگ را چکنم

دگر نمیخواهم جنگ، جنگ راچکنم

بسازخانه برایم دوباره برگردم

خرابه را چکنم کوه وسنگ را چکنم

بگوزعشق که آهنگ زنده گی سازم

صدای خالی و دنگ دنگ راچکنم

برای حرف حقیقی و ساده محتاجم

زیاد شد سخنی رنگ رنگ راچکنم

قلم گذار نویسنده وتو هم شاعر

بس است قصه وشعر قشنگ راچکنم

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/26ساعت 10:48  توسط فیروز خاور  | 
سلام دوستان عزیز!

نوروز و فصل سبزرابرایتان شاد تمنادارم

 

شاعر ترانه میخواند در "بهار " نوروز

خورشید عشق می افشاند کنار نوروز

آهوی مست و عاشق در دشت میخرامد

دنیای سبز بیند گردد شکار نوروز

ماهی دوباره میپردازد به جستجویش

دریا خروش دارد در انتظار نوروز

هرجا دکان گل- حتا باد میخرد گل

چه بیرو بار دارد جوراست کارنوروز

دنیا جدید شد ، از نوروز باستانی

هرجا درخت را بینی بی قرار نوروز

برروزگار سرما نوروزگشت پیروز

ایدل بهار ،آمد زیبا نگار نوروز

 

 |+| نوشته شده در  جمعه 1388/01/07ساعت 10:59  توسط فیروز خاور  | 
۸ مارچ ۲۰۰۹

مادرای تمام  زنده گی فدای تو

درجهان کسی نیافتم به جای تو

مادرای فرشتهء بهشت زنده گی

آرمیده خشم و قهر درفضای تو

آفتاب را اگر  نهم   به دست تو

هیچ خدمتی نکرده ام  برای تو

مثل فصل های عشق سبز میشوم

تا رسد به گوش های من صدای تو

مادرای شروع شعر های هستی ام

من ادامه داده ام به حرف های تو

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/19ساعت 13:17  توسط فیروز خاور  | 
 

پنهان شوم به خویش که پیدا اگر شوی

ماهی شوم زشوق که دریا اگر شوی

با چشم های باز بخوابم به یاد تو

هستم بدین امید که رویا اگرشوی

درخاک میروم سپس آلاله میشوم

درموسم "بهارم "صحرا اگر شوی

دیوانه میشوم به خدا دشت میروم

درفصل سبز عشق تو لیلا اگرشوی

درشهر عاشقان چه به شهرت رسیده ام

یابی مرا زهرکه توجویا اگر شوی

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/28ساعت 11:37  توسط فیروز خاور  | 
 

بسیار دوستدارم زیبای زشت خود را

درچشمهای او دیدم سرنوشت خود را

دربین ما ندارد ارزش متاع دنیا

قسمت کنیم با هم حتا بهشت خود را

اینسان که عشق مارا دیدی تو سبزو آبی

ماآب مهربانی دادیم کشت خود را

آرام میشود دل در آسمان چشمش

یادر فضای چشمش یابم سرشت خودرا

بی اوست زند ه گانی مانند یک خرابه

بادست او نهادم هرخشت ،خشت خودرا

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1387/09/05ساعت 20:3  توسط فیروز خاور  | 
 

بس !

 

کافیست

 

برای بی قراری دلم

 

آرامش چشمانت

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/21ساعت 15:44  توسط فیروز خاور  | 
سلام دوستان ارزشمند !

فرارسیدن عید روزه گشایان را خجسته و روزهای شاد میخواهم !

عید چشم ها

اوکه از پنجره طلوع میکرد

خورشید درحال غروب بود

من زنده گیی نوام را

بازهم ازبامداد شروع کردم

هنگامیکه درچشمهایش

سپیده عشق میدمید

نمازشامم قضا میشد

مگرنمازعید چشمهایش را

نمیشد قضایی خواند

مادرم گفت:

بیاافطارکن

گفتمش :

عید کردم

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1387/07/04ساعت 10:56  توسط فیروز خاور  | 
 
  بالا