|
آواز های ناهمگون
|
||
|
شعر و یادداشت ها |
اینجا هنو ز دست صدا بسته میشود
باخشم وکین گلوی "ندا" بسته میشود
ای هم قفس بگیرنفس تاکه ممکن است
یکروز نیز راه هوا بسته میشود
خورشید را نهان به دو انگشت میکنند
این آبشار نور کجا بسته میشود
شاعر بخوان برای رهایی سرود خویش
درواره های واژه که تابسته میشود
۱.
دنیا دگررقم شده یا ما بدل شدیم
درپیش زنده گی چقدر مبتذل شدیم
مقصد کجا رسید کجامانده ایم ما
ازبسکه با برادر خود در جدل شدیم
آیینه های عشق شکستیم با فریب
دادیم دست وعده ولی بی عمل شدیم
باران شدیم فصل زمستان چه فایده
مانند خیل برف به ماه حمل شدیم
چیزی بدست ما نرسید ازجهان ولی
ازدستهای خویش رها لا اقل شدیم
۲..
بیار صلح برایم تفنگ را چکنم
دگر نمیخواهم جنگ، جنگ راچکنم
بسازخانه برایم دوباره برگردم
خرابه را چکنم کوه وسنگ را چکنم
بگوزعشق که آهنگ زنده گی سازم
صدای خالی و دنگ دنگ راچکنم
برای حرف حقیقی و ساده محتاجم
زیاد شد سخنی رنگ رنگ راچکنم
قلم گذار نویسنده وتو هم شاعر
بس است قصه وشعر قشنگ راچکنم
نوروز و فصل سبزرابرایتان شاد تمنادارم
شاعر ترانه میخواند در "بهار " نوروز
خورشید عشق می افشاند کنار نوروز
آهوی مست و عاشق در دشت میخرامد
دنیای سبز بیند گردد شکار نوروز
ماهی دوباره میپردازد به جستجویش
دریا خروش دارد در انتظار نوروز
هرجا دکان گل- حتا باد میخرد گل
چه بیرو بار دارد جوراست کارنوروز
دنیا جدید شد ، از نوروز باستانی
هرجا درخت را بینی بی قرار نوروز
برروزگار سرما نوروزگشت پیروز
ایدل بهار ،آمد زیبا نگار نوروز
مادرای تمام زنده گی فدای تو
درجهان کسی نیافتم به جای تو
مادرای فرشتهء بهشت زنده گی
آرمیده خشم و قهر درفضای تو
آفتاب را اگر نهم به دست تو
هیچ خدمتی نکرده ام برای تو
مثل فصل های عشق سبز میشوم
تا رسد به گوش های من صدای تو
مادرای شروع شعر های هستی ام
من ادامه داده ام به حرف های تو
پنهان شوم به خویش که پیدا اگر شوی
ماهی شوم زشوق که دریا اگر شوی
با چشم های باز بخوابم به یاد تو
هستم بدین امید که رویا اگرشوی
درخاک میروم سپس آلاله میشوم
درموسم "بهارم "صحرا اگر شوی
دیوانه میشوم به خدا دشت میروم
درفصل سبز عشق تو لیلا اگرشوی
درشهر عاشقان چه به شهرت رسیده ام
یابی مرا زهرکه توجویا اگر شوی
بسیار دوستدارم زیبای زشت خود را
درچشمهای او دیدم سرنوشت خود را
دربین ما ندارد ارزش متاع دنیا
قسمت کنیم با هم حتا بهشت خود را
اینسان که عشق مارا دیدی تو سبزو آبی
ماآب مهربانی دادیم کشت خود را
آرام میشود دل در آسمان چشمش
یادر فضای چشمش یابم سرشت خودرا
بی اوست زند ه گانی مانند یک خرابه
بادست او نهادم هرخشت ،خشت خودرا
بس !
کافیست
برای بی قراری دلم
آرامش چشمانت
فرارسیدن عید روزه گشایان را خجسته و روزهای شاد میخواهم !
عید چشم ها
اوکه از پنجره طلوع میکرد
خورشید درحال غروب بود
من زنده گیی نوام را
بازهم ازبامداد شروع کردم
هنگامیکه درچشمهایش
سپیده عشق میدمید
نمازشامم قضا میشد
مگرنمازعید چشمهایش را
نمیشد قضایی خواند
مادرم گفت:
بیاافطارکن
گفتمش :
عید کردم
انگشتانش را که مینواخت
برزانویش
دلم میرقصید
فضاراگرفته بود
نغمهء مستی فرا
عشق رامیشوراند
آرام آرام
ترک میکرد پیرامونش را
شاید به دنیای راگها میرفت
باران برپشت شیشه پنجره بس
پای می افشاند
تن تن تتن تن..
تن تن تتن تن..
انگشتانش را بر زانویش مینواخت
شاید باران را همنوایی میکرد
تن تن تتن تن..
تن تن تتن تن..
ساحل گرفته آتش دریا کجاگریزد
ماهی دچاروحشت آیاکجا گریزد
کابوس جنگ آمد درشهرهای ذهنم
ازکوچه های عشقم رویا کجا گریزد
چندانکه گرگ آمد ، ازکوه جای آهو
بیچاره مانده حیران ، صحرا کجا گریزد
جنگ اتم سراید ، اکنون ترانهء خویش
اندیشه دارداما – دنیا کجا گریزد
دنیا کجا گریزد ازدست مرد ما نش
امروز گر رها شد فردا کجا گریزد
دنیا به تنگ آمد – ازجنگ و جنگجویان
|
|