تبليغاتX
آواز های ناهمگون
 
آواز های ناهمگون
 
 
شعر و یادداشت ها
 

 

دوتا جادوگر

                                                                    

چشم هایت دوتا جادوگراند

ازدلم کبوتر ساختند

اکنون دلم درآسمان عشقت

پروازمیکند

وتومثل کبوترباز ها

برسربامتان سوت میزنی

توری ازغروردردستت

برای تاراندن دلم

من از دریچهء خانه مان

های !

کبوتربازی بس است

دلم خسته شد

بیا به حوضچه ما نگاه کن

تاماهی ها برقصند ...

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13ساعت 14:30  توسط فیروز خاور  | 

خورشید من !

خیلی یادت میکنم

امشب از پنجره

به آیینهء ماه نگاه کن

میتوانم ببینم بازتابت را

بگذار انترنت مختل باشد

وقتیکه عشق همه چیز است

دیگر نخواهم محتاج ماهواره بود

خورشید من!

 انگارکه تو

 

فی کلُ شیاً

دیگر ترا نیست احتیاجم

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/05ساعت 14:42  توسط فیروز خاور  | 

 

سایه ها همسایه های ما اند

سایه های روشن

سایه های تاریک

سایه های بلند

سایه های باریک

وما میجویم سایه های مانرا

درتاریکیی روشن

بربامهای همسایه ها

حالانکه همسایه های حسود

خودسایه های دیوار تهمت شانرا

درایوان زنده گیی ما انداخته اند

حالانکه ما وارث خراسانیم

حتی درآسمان طالع ما

ستاره یی طالع نشد

تا سنگهای سعادت را

برسینه میزدیم

سیاستمدار ها

تصویر های روشنی

دردستهایشان-

شعار میدهند :

سایه ها.. سایه ها !

همسایه ها .. همسایه !

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/13ساعت 11:21  توسط فیروز خاور  | 

چه نظردارید !میتوانم داستان هم بنویسم اگرچندقبلا نیزچیزهای نوشته بودم.

 

 تصمیم را گرفته بودم..                                                                           

این بارکه آمد حقیقت رابرایش میگویم چرا بیهوده در انتظارش بگذارم

کاکا چای !

صدای پسرک چای فروش بود که مرا متوجه اش کرد، هرروزبیگاه دراین خیابان میامدم و مقابل فواره  درچمنی که نزدیکش بود بر یک چوکیی کانکریتی می نشستم وهمین پسرک میامد برایم یک گیلاس چای میداد چایم که تمام میشد گیلاس را باپولش میدادم .پسرک میرفت ومن تا چند قد میش پسرک چای فروش را با چشمهایم دنبال میکردم پسری لاغری بود بالباس های کهنه وچرکین یک ترموزچای دردستش ودر دستی دیگرش یک سطل پلاستیکی بود که گیلاسهای خالی چای را دربینش گذاشته بود.

صدای شرشر فواره بگوشم رسید هرروز عصر همین وقتها نل های فواره را باز میکردند

وبه فوران آغاز میکرد تماشای فواره برایم جالب بود آبیکه درفوران بود رنگ سفیدی آمیخته با نور نیون مانند راداشت وبه اشکال گوناگون در میامد ودوباره داخل حوض میریخت.

کمی آنسوتر او ناگهان درخشید مثل خاطره تندر در دل ابر – آمد بازهم مثل همیشه با دو باغ ازبهار تازه – منظورم چشمهای سبزش هستند – چشمهایش مثل یکجوره انگور حسینی روشنایی خوشایندی میفروختند- وهرگاه که لبهایش رامیخندد رویش شگوفا تر میشود ..

سلام !

سلام ؟!

میبخشید کمی دیر شد چه حال دارید!

خوب هستم !

فرق نمیکند مهم این هست که آمدید .

فکر میکردید که نمیایم !

نه فکرنمیکردم که نمیاید .

او در چوکیی مقابلم نشست ودستکولش را روی میز کانکریتی گذاشت .

کمی باهم حرف زدیم هنوز گپ اصلی را نگفته بودم اصلا" موقعی خوبی برای گفتنش نیافتم.

سگرتی روشن کردم – فواره همچنان فوران میکرد و دوباره داخل حوض میریخت.

شباهتی میان زنده گی و فواره یافتم به فکرم رسید زنده گی هم آغاز میشود – فوران میکند وبعد به زوال می انجامد .

مقداردیگری ازدود سگرت را دردهانم فرو کشیدم.

... پولیس میدان هوایی ویزه و پاسپورتم را بعد ازاینکه دقیق بررسی کرد بدستم داد، دهلیزی  درازی راپیمودم مسافران دیگر هم همین دهلیز را میپیمودند تا اینکه پله های نردبان هواپیما نمایان شد.

داخل هواپیما شدیم هواپیمایی بزرگی بود .. شنیده بودم هواپیما های مسافرت های خارجی بزرگ میباشند ..دقایقی بعد هواپیما با سرو صدایی قوی به فضا بلند شد وارتفاع گرفت.. فکرکردم زنده گی ارتفاع میگیرد ومن به سوی ترقی نزدیک میشوم.. برای اولین بار ازسفر دربلندی ها لذت بردم .. هواپیما از جمعیتی بزرگی حامله بود شاید هم اینهمه خلق مانند من درپیی پیشرفت برامده اند.

به چه فکرمیکنید ؟

صدای میترا بود .

به هوا پیما – به ارتفاع !

میترا با تعجب حرفهایم را تکرار کرد- به هواپیما – به ارتفاع !!

میبخشید مقصدم از هواپیما زنده گی است ، یعنی فکرکردم زنده گی شباهت باهواپیما دارد که اززمین بلند میشود و ارتفاع میگیرد.

میترا درحالیکه لبخندش را جمع میکرد ،گفت :

چه تخیلی !

اکنون وقتش بود که حقیقت رابرایش میگفتم اما بزبانم نمیامد می اندیشیدم مبادا ناراحت شود.

دوری چه حقیقتی تلخی !

چه کنم مجبورم به خاطرکار بهتر میروم میخواهم پیشرفت کنم اینجا که آدم صاحب چیزی نمیشود، باید میترا هم تحمل کند ..

به فکرم رسید بعدا" که آنجا رسیدم به مبایلش زنگ میزنم این بهتراست.

صدای زنگ مبایلم بلند شد- بلی پدر سلام بلی چند دقیقه بعد میایم ، پدرم میگفت زودبیایم که فردا سفر دارم وآماده گی بگیرم.

میتراگفت : پدرت بود بلی میگفت زودتر خانه بیایم کمی کاردارد.

خوب است من هم باید بروم ، چند قدم با هم رفتیم.

شب ناوقت شده بود خوابم نمیبرد هرباریکه سفری درپیش داشتم همینطور بودم ..

ساعت هشت صبح به فرودگاه رسیدم داخل ترمینل شدم بعد ازبررسی ویزه و پاسپورت و بلیت هواپیما توسط مامورهای موظف از دهلیزی درازی به سوی هواپیمای دوبی رهنمایی شدم .

هواپیمای بزرگی بود – خانمها و آقایان جا های خودرا اشغال میکردند .

احساس عجیبی فرایم گرفته بود – خوشی و اندوه را یکجایی حس میکردم، برای رفتن شاد بودم ،برای دوری ازخانه و یار ودیار اندوهناک .

همه چیز با سرعت مقابل چشمهایم ظاهر میشدند ، میترا بیشتر دل وذهنم را گرفته بود .

هیچ یک ازدوستان را ازسفرم خبر نکرده بودم ، نظر پدرم اینگونه بود تا اینکه به جایگاه نرسم ویک کار خوب پیدانکنم نباید کسی را اطلاع بدهم .

چشمم به حلقه ی نامزدی ام افتاد حلقه یی کوچک زرد طلایی که در قسمت داخلش اسم میترا حک شده بود، به یاد محفل روزنامزدی مان افتادم که چقدربرایم لذت بخش بود،آن لحظه های که من ومیترا دریک جمعیت شاد باهم ایستاده بودیم  وهمان روزاین حلقه هارا درکلک یکدیگر پوشاندیم.

آخرین عصریکه بامیترا خداحافظی کردم بیگاه دیروزبود ، به سختی طنابهای نگاهم راازچشمهایش گسستم ..

هواپیما با سروصدای قوی اززمین برخا ست، بلند شد و ارتفاع گرفت.

ومن فکرکردم دیگر اکنون به جانب ترقی نزد یک میشوم  ..

هواپیما فضای شهر کابل را دورزد وبه ارتفاع خود افزود ..پیرامونم همه آبی بودند وهواپیما درازدحام آبی ها برایش راه میگشود.

                               

                                  بی پایان...

*******

 

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/02ساعت 15:12  توسط فیروز خاور  | 

یکروزناگهان اگر بیایی

خوابهایم را زنده گی خواهم کرد

وسفره ام

پراز غذای خنده خواهد بود

وآنگاه اشتهای شگفت انگیزی دارم

وزنم را خواهم کاست

یکروزناگهان اگربیایی

لُخ اندوه ام را

درپنجه باد میسپارم

وبرای ساعتی باتو

ثانیه گردفکر پیرامونم را

توقف خواهم داد

برای دقایقی ..

کبوتر های کمرنگ امید را

درآسمان بیرنگ ذهنم

به پروازمیخوانم

آه!

چه میگویم

چقدربیهوده میگویم

راستی یکروز

ناگهان بیایی

اتفاقی هیچ

نخواهد افتاد ؟!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/25ساعت 16:15  توسط فیروز خاور  | 

عشق سبز

درهء دلها را

میگیرد فرا

وامروزدرختان را احساس دیگریست

مثل آن مادری که پس ازدرد گوارا

برای دیدار نخستین دلبندش

آرزوهایش را خلاصه میسازد

بهار، نه چون ما که سبزه ها را

میکوبیم

میرسد از راه

و از زیر گام هایش میروییند

لاله های عاشق

میخواهم من نیز

چنان ساغر های شقایق

ازدرخشش خرُمی لبریز باشم

میخواهم در میان سرو های اشراقی

صوفیانه سماع سردهم

میخواهم عاشق باشم

وقتیکه بی دل باشی

برایت همه فصل ها

               بهار اند

 |+| نوشته شده در  شنبه 1387/01/31ساعت 11:53  توسط فیروز خاور  | 

 یک غزل تازهء آبی پیشکش دوستان

 

با او نشسته بودم دریک فضای آبی

دریا ترانه میخواند با نغمه های آبی

ماهر دو خسته بودیم ازعشق بی سرانجام

مانند  یک  پرنده  در  انتهای  آبی

ماهردو گریه کردیم اندوه عاشقی را

"چون ابردربهاران" بایک صدای آبی

ناگاه خنده گل کرداز شاخه های اندوه

دربرگرفت ما را مثل  هوای آبی

پروازکرده  بودیم آنگاه در خیالات

رفتیم  مثل  دریا  تا ناکجای  آبی

امواج چشم مستش دل میبرد زدستم

زیباست او برایم با چشم های آبی

عشقی بدین صداقت دنیا درک ندارد

شاید رسیده باشد ، از ابتدای آبی

 

 

 

 

 

 

 

       تماشای فصل عشق

 

وقتی که نور نیست صدا کن بهار را

آ نقدر دور نیست  صدا کن بهار را

ا یدل تمام دلهره را از جهان بکش

هرجا سرور نیست ، صدا کن بهار را

شاعر ! دوباره شهر، پرازشعروعشق کن

آ نجا که شورنیست صدا کن بهار را

کا فیست خنده های گل امشب برای من

چیزی ضرور نیست صدا کن بهار را

رقص نسیم ولاله چه احساس میدهند

ما نند "طور" نیست ؟ صدا کن بهار را

د ر باغ یا سمن چقد ر خنده میکند

ا نگا ر جور نیست صدا کن بهار را

بسیا ر تشنه ام به تماشای فصل عشق

-                                                                                                           خاور- صبور نیست صدا کن بهار را

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/07ساعت 15:26  توسط فیروز خاور  | 
  سلام دوستان!

 سال نو -بهارنو ونوروز خجسته باد!

این غزل تازه نیست در ۱۳۸۲درآستانه بهار گفته بودم -بعد شعری نویی خواهم داشت.

بها ر میخواهم                    

 

 

د  لم گرفت زمستا ن   بها ر میخواهم

هوای  معتد ل وخوش گوا ر میخواهم

چقد ر خسته شد م  د رسکوت  یخبندان

فوا ره   و چمن  و آ بشا ر می خواهم

تلا ش  وسوسهء  ز ند ه گی نشد پا یا ن

خیا ل صلح و سرو رو قرا ر  میخواهم

چگونه  گرد ش همگو نه را  قبو ل کنم

که  فصل  تا زه وبا  ا بتکا ر  میخواهم

به  گلشن  مقوا یی   حد یث  لا له  نبود

کد ام  دشت روم ؟  لا له زا ر میخواهم

چگونه  با ورم آ ید به  وعده ها ی شما

ونیست حوصله ، بی  ا نتظا رمیخواهم

 شب های روز افزون

 

آبی هاراکه

درنوردیدیم

سرزمین سپید

درپرتو خورشید سرخ

سبز شد

رنگ شیرچایی آسمان

انعکاسی بود

از آمیزهء نور قرمز و کوه های سپید

 

****

و اما توقف ما اینجا بیهوده است

آری بیهوده

         بی هوده تر..

بیهوده تر ازناپایداری رنگها

و بیهوده تر ارچراغهای خاموش امید ها

دربرابر شبهای روزافزون

 

آری!

 

   آری!

 

بی هوده..

سپیدی هاراکه درنوردیدیم

تاریکی

درخشید.

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/08ساعت 12:9  توسط فیروز خاور  | 

 ...

درهء بنفش،

 مهء نارنجی،

درختان نیلگون

و او تنهای تنها

دراجتماع جنگل راه میگشود

موهای سبز و چشمهای آبی اش

باهم چقدر دوست بودند

چنان صمیمیت دو کودک

در هنگام بازی

شقایق های وحشی

 میآراستند

ابریشم سبز ش را

زیبایی در زیبایی

زیبایی شگفت انگیز

و آنگاه

پردهء تاریک...

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/22ساعت 12:1  توسط فیروز خاور  | 
معذورم ازاینکه مدتی تاخیر داشتم - اینک یک شعر جدید

من فقط دوست دارمش

 

چشم های گرد گرد سرخ سرخش

زیبایی میفروشند

چنان رقاصه های کلاسیک روسی

بر محور خود میچرخد

آهنگ غم غمش،

غمهای دلرا

میخرد

هر صبح ازپشت پنحره میبینم

که پسر همسایه چقدر دوستش دارد

من فقط دوست دارمش

وقتیکه پرواز میکند

                     کبوتر...

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/18ساعت 13:8  توسط فیروز خاور  | 
 
  بالا