|
آواز های ناهمگون
|
||
|
شعر و یادداشت ها |
هنوز حرف دلم از قفس رها نشده
هنوز بوی هوا ازهوا سوا نشده
هنوز هول خشونت به خواب من باقیست
هنوز قصهء شبها در انتها نشده
هنوز هم دل من میتپد برای بها ر
هنوز مرسل باغ امید وا نشده
هنوز صد گپ ناگفته دردلم جاریست
هنوز واژهء وارستگی صدا نشده
هنوز کوچهء هستی غبار آلوداست
هنوز چشمهء پندار ما صفا نشده
هنوز حادثه در انتظار آمد ن است
هنوز فکر خطر ا ز سفرجدا نشده
من قلب را به قلب تو پیوند میکنم
دراصل خویش رابه تومانند میکنم
صدقطره حرف تلخ که ریزی به کام من
نوشم ولی به عشق تودلبندمیکنم
آنانکه درحریم توبیگانگی کنند
هرروزجنگ تاکه برایندمیکنم
وابسته است سایهء من درطلوع تو
تازنده گی جدازتوهرچندمیکنم
گاهی که ازنگاهی توقدرت گرفته ام
کاری که دیگران نتوانندمیکنم
صد سال زنده گی چقدرنا مناسبت
یکروز این محاسبه پاینده میکنم
میخوا ستی ستاره شوم آسمان شدم
ما نند آسما ن چقد ربی کرا ن شد م
میخوا ستی زشت شو م درنگا ه تو
زیبا شد م بها رشدم مهر با ن شدم
میخوا ستی سلب کنی اختیا رمن
اما خلا ف را ی تو یک قهر ما ن شدم
ارچند سایه را زسرم دو ر داشتی
اینک نگرفراز زمین سا یه بان شدم
میخواستم که سبز شوم سوختی مرا
ا ما دوبا ره سبز شد م جاودان شدم
کوچک مراحساب گرفتی به اشتباه
جانابزرگ مثل جهان در جهان شدم
چه خوش آوازه دارد نام آزادی
هوای تازه دارد نام آزادی
سفر تاکوچه های نور خواهم کرد
شوم روزی اگر همگام آزادی
افق از خون مردان لاله گون گردید
فضای سرخ دارد ش ام آزادی
زبالای بلند آمد سروش عشق
بشارت داد از پِِيغام آزادی
خرابت ميکند افيون اغياران
شراب عشق نوش ازجام آزادی
سفر سوی خطر دارد مسا فر
چه آیا در نظر دارد مسا فر
مگر د نیا برایش تنگ با شد
ویا فکر دگر دارد مسا فر
***
مسا فرمیرود همراه غم ها
وتنها میرود آ سوی د نیا
به دل گوید که آنجا غم نبا شد
چه فکری کرده امافکربیجا
***
صدایت مثل باران است ای گل
به درد گوش درمان است ای گل
دلم راتازه کن ازفصل چشمت
که چون فصل زمستانست ای گل
***
ترامانند گلها دوست دارم
چوماهی راکه –دریا دوست دارم
دوقسمت کن بیا تنهایی ام را
تویی روحم نتنهادوست دارم
ماکه باعشق ا ئتلا ف کنیم
کوه پولاد را شکا ف کنیم
بر سرد شت وکوه وشهرخدا
ازچه بایست اختلا ف کنیم
ماچرا مثل سنگ سخت شویم
لحظهء فکر ا نعطاف کنیم
میشود بحر لطف خشم خدا
تا به جر م خود اعترا ف کنیم
مثل دریا به سنگ حرف زنیم
ازگپ زشت انصرا ف کنیم
از رهِ راست گم نگشت کسی
مانبا ید که ا نصرا ف کنیم
«چو از آشتی دو ستی آید به چنگ
خرد مند هر گز نکو شد به جنگ»
ابو شکور بلخی
چنان خسته گشتم از آهنگ جنگ
دگر کاش هر گزنبا شد تفنگ
دلم شیشه شد درگذر گاه کوه
خدایا مقا بل نگردد به سنگ
ره ء بیشه را بند سا ز ید تا
که برسوی صحرا نه اید پلنگ
رهاکن به آتش بدی را زخویش
که هستی نما ید برایت قشنگ
گشایید دروازه ِئِ عشق را
که دل سخت از کینه آمد به تنگ
روشنی!
بی توهمه جاتاریک است
شبها صراحت ندارند
شمع ها ازنبود تو میگریند
وهر شب چراغ های جاده
چشم در راه تواند
روشنی!
بی تو همه جا تاریک است
ولی تو ستاره شدی
تامارا
از وام آفتاب
رها کنی
روشنی!
چر ا تشویش میکنم ؟
در فانوس غرلهایت
شعله مقد س بهار جاریست
وشعرهایت ماند گاریست
دردلهای روشن
و توهمچنان
در ازدحام کوچه ء ستاره ها
پیدا خواهی بود
آغاز بد بختی
و..بد بختی ما
ازآنروزآغازیافت
که بر سرگنج های خیالی
باهم جنگیدیم
اینکه ز مین میجنبد
زلزله نیست
زمین از وحشت خون میلرزد
* * *
بد بختی ما
ازآنروزآغازیافت
که کرهء زمین را
قسمت قسمت کردیم
وهرکه خویشتن را
خدایی ساخیتیم
گاه مثل کودکان
برسر بیش وکم قسمت ها
جنگیدیم
وهررو ز
آ فتاب کهنسال
سوی مامیخند ید
***
و...بد بختی
ازآنروزآغازیافت
که آیینه ها را
آتش زدیم
وحقیقت تصویرخود را
درخاکستر آیینه ها گم کردیم
بعدازآن حباب ها
ازدیدن صورت خا کستری ما
ترکیدند
و...از
آن
روز...وا زآ نروز....
من وقتی گلها را
حسود یافتم
که تو ازکنار گلهای ایوان
عبور کردی
ناگهان دست خاراگین گلبنی
دامنت راگرفت
چقدر نامهربانم
وقتی سرانگشتت
ازفرو رفتن خار
خون آلود میشد
من زیبایی خشمت را
تخیل میساختم
چقدر بی ترحمم
وقتی سر انگشتت را
باپاره یی ازچادرت میبستی
من به زیبایی این پیرایه
متصور بودم
ا ز ازدیاد فاصله تشویش میکنم
نیزازرکود حوصله تشویش میکنم
هستی کمین گرفته برای نبود ما
هردم ازاین مقابله تشویش میکنم
چندان زیان رسید زفکرجهان به ما
تنها دراین معامله تشویش میکنم
در ابتدای حادثه دریا سراب شد
ازا نتهای مرحله تشویش میکنم
آیا چه شد که عشق نیامد به شهرما
درانتظار قافله تشویش میکنم
من قلب خویش را به تو تقد یم میکنم
چیزی دا شتم به دو تقسیم میکنم
قلبم ا گرشکست چه تشویش میکنی
آ ن را سپا ر با ز که ترمیم میکنم
با شعر و با خیا ل براهت نشسته ام
درذهن خود نگاه تو ترسیم میکنم
وقتی که کوه عشق شود سنگری د لم
ا زتیر های کینه چرا بیم میکنم
میترسم ا ین دلم به کجا میبرد مرا
خاور- تمام خود به توتسلیم میکنم
شعر روز
من اسیرقلم و قلبم
اگر ازخود رها شوم
میتوا نم ماه را
درآغوش گیرم
اصلا" زدن این گپ ها خوب نیست
چرااز کثا فات کوچه ها نگویم
هرروز صبح بعداز غذا
یک کوچه هوای فاسد –
تناول میکنم
* * *
اگراز خود رها شوم
درآ سمان جاده یی خواهم ساخت
که خیا بانش پر از تازه گی باشد
وآفتاب درآنجا
خواهد همیشه تا بید
اصلا" زدن این حرف ها خوب نیست
چرا از فقر وبیکاری نگویم
که کودکان نان آور بزرگان اند
هنوز سایه دلهره
درفضای دلم میتابد
اگراز خود رها شوم
درختان اندوه را
آب شادی میدهم
آ نگاه
اگر سیبی را بخوری
تا پا یان روز خرسند خواهی بود
ا صلا" گفتن این حرفها خوب نیست
بهتر است
درفکر کارخود باشم
بهتر است
روزنامه بخوا نم
بهتر است
غذ ا یی به نرخ روز بخورم
بهتر است
شعر روز بگویم
نگا هت مو ج دریایی سعا د ت
خیالت اوج رو یایی سعا د ت
لطافت میتراود از صدا یت
تو لطفی یاکه دنیایی سعا د ت
**
سلا مت میکندغم ر ا فراموش
کنم شا ید که قلبم را فراموش
د می با من بمان مثل خیا لی
کنم ا فکار عا لم را فرا موش
***
توهستی در د لم تا جا ود ا نی
تویی تنها که میما نی نشا نی
وقلبم را چنان تسخیرکردی
که معتا د تو ا م در زنده گا نی
امواج گیسویش
دریای دل رامتلاطم میکر د
پنداشتم
مبادا( سونامی) باشد
حرف هایش اشتها را
می افزود
دهانش بوی عشق میداد
اما چشم هایش !
چشم هایش چیزی دیگر یست
اگر دقیق نگا ه کنی
زیبایی دو جهان را دارد
اصلا" دوجهان چشم های اوست
و من درآستانهء چشم ها یش
منتظر ورود ام.
همیش آیندهء ما مثل حالی بود
ویا اندیشهء ما مثل فا لی بود
سفر تا ا نتهای فکر خود کردیم
وبرگشتیم ا ما دست- خا لی بود
زعطر حرف پرکردیم دنیا را
تمام ابتکار ما خیا لی بو د
فدا کردیم هستی را برای هیچ
وگفتیم آه د نیا هم مجا لی بود
کسی آزد ور آمد گفت ا ینک عشق
ولی دید م که عشقش ا نتقا لی بود
فراموشم نگردد روز های جنگ
که فکر صلح چیزی احتما لی بود
ایا در ا نتخاب خویش فکری کن
به ماآنروز هایک گوشما لی بود
آمداز دورها صدای بهار
میشناسم صدای پای بها ر
یک سرود جدید خواهم ساخت
خوا نم آنرا به روز های بها ر
جاده وبیشه را تفاوت نیست
شا دما نم در ا نزوای بها ر
باغ زیبا ست ا زشکوه درخت
ا بروخورشید درفضای بها ر
میروم دید ن نسیم و ا مید
منتظر بوده ا م برای بها ر
یک کمی پیشتر رویم دلا
تا ببینیم ا نتهای بها ر
عا شقی میوزد زد ختر گل
عشق با رد مگر هوای بها ر
خودمن شعرم
خدا شاعر من
تمام خویشتن را
واژه
واژه
واژه
خواهم سرود
اما برای سرور کسی
شعرنخواهم گفت
چه بیهوده مرا
وهن گفته اید
آیا خود چگونه اید
دراین میدان
که دیریست
چون آدم سنگین
جازده اید
اما من خودم را خواهم سرود
شعرتنها قشنگی نیست
زشتی هارا خواهم گفت
شعرتنها متوازین نیست
بی وزن خواهم گفت
مرا چه به ارتباط همگانی
مراچه به که
مراچه به مه
من وما بایسته
شایسته
خود را نیافته ایم
هنوز بال باور ما بسته است
حتی باخود بی اعتمادیم
چرا درپشت کاروان ابهام
آخرین سوار باشیم
وبه همینگونه
ازاشباع کاذب میترسم
من اینجا میروم
آنجا میروم
هرروز لباس یقینم را
عوض میکنم
آه میترسم ازآنروز
که بی جامه
بمانم
به غیراز عشق را تعبید کردم
چه د نیایی قشنگی عشق دارد
چه بیجا در اول تردید کردم
چه کس مانند من دارد سعا دت
تمام روز ها را عید کردم
بها ر چشم ها یت تا زه ام کرد
جوانی خویش را تمد ید کردم
غزل های عطوفت را ستودم
وشعر یاس را تنقید کردم
خدا حا فظ !خدا حافظ !عزیزم
ببخشی یک کمی ترد ید کردم
|
|