|
آواز های ناهمگون
|
||
|
شعر و یادداشت ها |
برخاسته ام
جاروب بزرگ میخواهم
آسمان خاک آلود است
مباداغبار
بردامن خورشید
نشیند
پلک ها یت راببند
احساس بیکرانگی اگرنداشتی
دستهایت را
هموارکن
آنقدر بزرگ نیست
دستانترا
درفضا حلقه کن
دنیارا تصرف خواهی کرد
عشق راتمرین کن
خورشید کمالی ندارد
دلت راتا زه کن
سپس آهی درهواافگن
باران...
غم نان بیهوده است
باسرانگشتانت
زمین را نوازشکن
گندم...
هوش کن باگل حسادت نکنی
چشم هایت را
درآیینه بکا ر
زیبایی...!
فیروز خاور 2-1385
خاطرات عشق سوخته
خواهش میکنم
عینک سیاه بگذار
چشمان خاکستری ات
خاطرات عشق سوخته را
مشتعل میکند
کمی به کودک نگاهت
توجه کن
مبادا دست
برساعت دلم زند
تاریخ تکرار خواهد شد
خواهش میکنم
عینک سیاه بگذار
خاکستر
بیدارمیشود
خو د را با من...!
خودرابامن
چه اندازه میکنی
اگردنیا یت گرفت آتش
سلامت راکسی پاسخ نخواهد گفت
صبح اگرازخانه برایی
کودکان کوچه
باسنگ ریزه
بدرقه میکنند
خود رابامن
چه اندازه میکنی
من میتوانم فراتر ازآسمان
زنده گی کنم
اگرکمی عالی فکرکنم
زنده گی محتاج من است
اینگونه است که میگویم
دستانت آزاد
شاید مرگ را تحریک کنی
اما نپنداری که جادوگرم
میتوانم صدها زنده گی بی آفرینم
خودرابامن
چه اندازه میکنی
خودرا
بامن...!
|
|