تبليغاتX
آواز های ناهمگون
 
آواز های ناهمگون
 
 
شعر و یادداشت ها
 
به میزبانیی روز

برخاسته ام

جاروب بزرگ میخواهم

آسمان خاک آلود است

مباداغبار

بردامن خورشید

نشیند

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1385/02/13ساعت 19:20  توسط فیروز خاور  | 

اگرزیبایی جهان را ندیدی

پلک ها یت راببند

احساس بیکرانگی اگرنداشتی

دستهایت را

هموارکن

آنقدر بزرگ نیست

دستانترا

درفضا حلقه کن

دنیارا تصرف خواهی کرد

عشق راتمرین کن

خورشید کمالی ندارد

دلت راتا زه کن

سپس آهی درهواافگن

باران...

غم نان بیهوده است

باسرانگشتانت

زمین را نوازشکن

گندم...

هوش کن باگل حسادت نکنی

چشم هایت را

درآیینه بکا ر

زیبایی...!

 

        فیروز خاور 2-1385

 

 

خاطرات عشق سوخته

 

خواهش میکنم

عینک سیاه بگذار

چشمان خاکستری ات

خاطرات عشق سوخته را

مشتعل میکند

کمی به کودک نگاهت

توجه کن

مبادا دست

برساعت دلم زند

تاریخ تکرار خواهد شد

خواهش میکنم

عینک سیاه بگذار

خاکستر

بیدارمیشود 

 

خو د را با  من...!

 

خودرابامن

چه اندازه میکنی

اگردنیا یت گرفت آتش

سلامت راکسی پاسخ نخواهد گفت

صبح اگرازخانه برایی

کودکان کوچه

باسنگ ریزه

بدرقه میکنند

خود رابامن

چه اندازه میکنی

من میتوانم فراتر ازآسمان

زنده گی کنم

اگرکمی عالی فکرکنم

زنده گی محتاج من است

اینگونه است که میگویم

دستانت آزاد

شاید مرگ را تحریک کنی

اما نپنداری که جادوگرم

میتوانم صدها زنده گی بی آفرینم

خودرابامن

چه اندازه میکنی

خودرا

بامن...!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1385/02/13ساعت 18:56  توسط فیروز خاور  | 
 
  بالا