|
آواز های ناهمگون
|
||
|
شعر و یادداشت ها |
ابری
شاعربگو زعشق که بسیار خسته ام
چیزی بگو جدیدزتکرارخسته ام
خودرابدست خویش به زندان کشیده ایم
ازمرزهای بسته ودیوارخسته ام
ای یارصاف وساده دلت رابگو به من
ازحرف های آدم هشیار خسته ام
زیباست گاه گاه که ابری شوی به من
امروزازعطوفت سرشار خسته ام
تفریح نیست ساعت الجبرزنده گی
ازامتحان پرسش دشوارخسته ام
ازیک فضای پاک برایم سخن بگو
ایدوست ازکثافت گلزارخسته ام
امشب پدرحکایت آدم نمیکنی؟
فرزند! نیست حوصله بگذارخسته ام
|
|