|
آواز های ناهمگون
|
||
|
شعر و یادداشت ها |
عصر خاکستر وآیینه
من حرف میزنم ازروزگاری
که تنها آب وآیینه
مظهرصداقت اند
نگاه هیچ کسی رایگان برکسی نیست
اکنون چشم ها
ارزش خویشرا یافته اند
اگرچند نازل است نرخ بیکاری
کسی اما ازسخنهای مفت
خرسند نیست
کارمندی سویت اگر تبسم میکند
نپنداری آدم خوش عا د ت است
اگر نه هیچ عصری سلام خانمشرا
با خنده پاسخ نگفته است
باید بدا نی معنیی لبخند ش را
الا برای د ستخط اسناد ت
قلم طلا یی در کار است
من در انبان ذهنم
از عصری سخن دارم
که آیینه های بدو ن خاکستر
همچنا ن شیشه های شکسته اند
برفرازدیوار موسسه یی
اکنون بیشتر از زبان مادری دری
زبان زرگری رایجتر است
میترسم یکروز
شعرهایم را
مثل آثار عتیقه
بگذارند در موزه های شهر
بی آنکه حتی اسمم را بدانند
***
من از روزهای حرف میزنم
که عشق د ستا وردیست برای هد ف
با وسیله یی به اسم شعر
وشاعران معتاد شعر اند
همچنان که عاشقان محتا ج عشق
رفع بیماریی شاعران در سرودن است
فقط قرصهای واژه ها
مو ثراند که شاعر را
ازتب تخیل باز دارند
واما هستند کسا نی ،
دریای حقیقت را
بسان قطره یی مینوشند
آنکه میگوید راست گفته است
این کلام خود دروغ است
زیرا تنها ترفند
زبان تفا هم است
***
ما دوره ها را دور زد یم
برسیم تا برنا رسیده ها
هرقدر که روزها را مینورد یم
بازهم پدیدار میشوند
روزهای عمیقتر از شب
من هیچگاه آیینه ی آ ییند ه را
روشن ند یده ا م
زیرا احساس آیینه داران را
غباری پوشانده است
که در فیلم های ترسناک میتوا ن د ید
اینگونه است که من
ازعصری غبار اندود
سخن برزبا ن رانده ام
هیچ چیزی برمن د شوارتر ازانتخا ب نیست
زنده گی ما
شهری را مانند است
که جاده هایش به بن بست می انجا مد
چقدر اندوه بار است
وقتی در برابر آدم
دیوار برویید
انتخاب چقدر ناممکن است
وقتی پا یا ن امید ها
آغاز ابهام باشد
***
و.. اکنون ما
میسپریم فصل پنجم خاکستری را
که درختان سیاه
میوه های خاکستری دارند
شهرهای خاکستری..
راه های خاکستری..
رهروان خاکستری..
رهبران خاکستری..
افکار خاکستری..
انتخا ب خاکستری..
خاکستری..
خاکستری..
خا کستر ی ...
|
|