|
آواز های ناهمگون
|
||
|
شعر و یادداشت ها |
همیشه یادم است
مثل همین امروز
کنار دریا نزدیک غروب
گفتم که عشق تو- پروانه یی است
نشسته روی گلسرخ دلم
- سراپایت راشگفتی فراگرفت
وازلبهایت – تبسم جاری شد
سپس تبسمت به دریا پیوست
ومن تماشا کردم دریای تبسم را
آنچنان که مرا تعجب فراگرفت
***
هیچ ازخاطرم نمیرود
مثل همین لحظه های درگذر
گفته بودم
چشمانت آسمانی است
مراگرفته درآغوش
چنانکه خورشید درختان را
نگاهت به آسمان و آفتاب و درخت پیوست
ومن به دریا نگریستم
که رنگ آبی اشرا
ازچشمان تومیگرفت ...
چقدر گواراست !
آبشار قهوه ی گیسویت
وقتی از دوشم فرومیریزد
و من در راحتی شانه هایت
رفع خستگی میکنم
مانند دریایی که روز را تمام
خفته درآغوش آ فتا ب
***
حرفهایت –
آنقدر مهربان میشگفند- درلبت
که انگار- گل
ازعشق سخن میگوید
نه – این یک تصویر قدیمی است
نمیدانم !
چگونه بیان کنم
درخیالم نمیرسد
شاملو هم نیست
فروغ هم نیست
سپهری هم نیست
. . . . . . . . . . . .
وزش دستانت –
پرنوازشتراند ازنسیم بال های پروانه
برجسم مرسل
***
امروزکه آسمان ابریست
خورشسید گردان
سوی تو میبیند . . .
|
|