تبليغاتX
آواز های ناهمگون
 
آواز های ناهمگون
 
 
شعر و یادداشت ها
 

عشق سبز

درهء دلها را

میگیرد فرا

وامروزدرختان را احساس دیگریست

مثل آن مادری که پس ازدرد گوارا

برای دیدار نخستین دلبندش

آرزوهایش را خلاصه میسازد

بهار، نه چون ما که سبزه ها را

میکوبیم

میرسد از راه

و از زیر گام هایش میروییند

لاله های عاشق

میخواهم من نیز

چنان ساغر های شقایق

ازدرخشش خرُمی لبریز باشم

میخواهم در میان سرو های اشراقی

صوفیانه سماع سردهم

میخواهم عاشق باشم

وقتیکه بی دل باشی

برایت همه فصل ها

               بهار اند

 |+| نوشته شده در  شنبه 1387/01/31ساعت 11:53  توسط فیروز خاور  | 

 یک غزل تازهء آبی پیشکش دوستان

 

با او نشسته بودم دریک فضای آبی

دریا ترانه میخواند با نغمه های آبی

ماهر دو خسته بودیم ازعشق بی سرانجام

مانند  یک  پرنده  در  انتهای  آبی

ماهردو گریه کردیم اندوه عاشقی را

"چون ابردربهاران" بایک صدای آبی

ناگاه خنده گل کرداز شاخه های اندوه

دربرگرفت ما را مثل  هوای آبی

پروازکرده  بودیم آنگاه در خیالات

رفتیم  مثل  دریا  تا ناکجای  آبی

امواج چشم مستش دل میبرد زدستم

زیباست او برایم با چشم های آبی

عشقی بدین صداقت دنیا درک ندارد

شاید رسیده باشد ، از ابتدای آبی

 

 

 

 

 

 

 

       تماشای فصل عشق

 

وقتی که نور نیست صدا کن بهار را

آ نقدر دور نیست  صدا کن بهار را

ا یدل تمام دلهره را از جهان بکش

هرجا سرور نیست ، صدا کن بهار را

شاعر ! دوباره شهر، پرازشعروعشق کن

آ نجا که شورنیست صدا کن بهار را

کا فیست خنده های گل امشب برای من

چیزی ضرور نیست صدا کن بهار را

رقص نسیم ولاله چه احساس میدهند

ما نند "طور" نیست ؟ صدا کن بهار را

د ر باغ یا سمن چقد ر خنده میکند

ا نگا ر جور نیست صدا کن بهار را

بسیا ر تشنه ام به تماشای فصل عشق

-                                                                                                           خاور- صبور نیست صدا کن بهار را

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/07ساعت 15:26  توسط فیروز خاور  | 
 
  بالا