|
آواز های ناهمگون
|
||
|
شعر و یادداشت ها |
انگشتانش را که مینواخت
برزانویش
دلم میرقصید
فضاراگرفته بود
نغمهء مستی فرا
عشق رامیشوراند
آرام آرام
ترک میکرد پیرامونش را
شاید به دنیای راگها میرفت
باران برپشت شیشه پنجره بس
پای می افشاند
تن تن تتن تن..
تن تن تتن تن..
انگشتانش را بر زانویش مینواخت
شاید باران را همنوایی میکرد
تن تن تتن تن..
تن تن تتن تن..
|
|